eshghe man 90
 

امروز 18 تیر است و اینجا کماکان بوشهر...

زیاده عرضی نیست.هر چه بود پیشتر از اینها گفته بود...

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ - مهرسا

تو به پایان میرسی...ولی 3 هرگز!

وقتی 3 سال پیش برای اولین بار دیدمت هیچ فکر نمی کردم که دارم با 3 ترین آدم دنیا آشنا میشم!

هیچ وقت بهت نگفتم ولی در واقع تو،تو داستانهای من همیشه سومین نفر بودی و داستانت همیشه نا تموم بود...هیچ فکر نمیکردم به این زودی مجبورم کنن که تمومت کنم...ببخش که داستانت اینقدر رسمی و خشک تموم شد یه جوری نوشتمت که گریه ام نگیره! منو که میشناسی یا گریه نمیکنم یا اگه شروع کردم تا شب طولش میدم .مث همه ی کارای دیگه ام هم کند انجامش میدم...کند،دوست داشتی مگه نه؟! ولی مامانمو که میشناسی از کند بدش میاد...یه بار با گوشهای خودم شنیدم که داشت به دوستش میگفت حالش از کند بودن به هم میخوره ولی نفهمیدم راجع به من بود یا بابام! بگذریم...

 

وقتی صداتو شنیدم که میگفتی 5..8..9..3..یه چیزی ته قلبم تکون خورد ولی هنوزم به احساسم اطمینان نداشتم دقیقا 1 ماه طول کشید تا به خودم و احساسم مطمئن شدم اونم وقتی که بود که تمام عدداتو کنار هم چیدم و همه شون به 3 بخش پذیر شدن و آخر سر از اون همه عدد یه 21 موند که بازم به 3 بخش پذیر بود و 2+1 هم میشد 3! چه حس دلنشینی بود این کشف بزرگ و البته تو نتونستی عظمتشو درک کنی...این همه حرف که زدم مقدمه ای بود برای اینکه بگم الان یه نماز 3 رکعتی خوندم و اومدم که بهت بگم 9/12 تا 15/1 میشه 1 ماه و 6 روز...6 و 9 و 15 هم به 3 بخش پذیرن! لطفا 3 بودنتو درک کن.دیگه هم به من نگو: دیووونه ای تو!

 

ای حمید آیا تو دایره ام را درک کرده بودی؟! یک چیزی به این 3 بگو که 3 بودنش را باور کند...لطفا!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ - مهرسا

13 هم در میکنیم!

سلام سال نو مبارک باشه...

از اونجاییکه امروز همیتو (hamitow) تو خونه رمبیده(rombide) بودیم یعنی به صورت دراز کش بودیم و هیچ جا نرفتیم گفتیم بیایم نت بلکه 13 مان اینگونه در شود...

البته پیش از نت ابتدا سعی نمودیم از طریق اس ام اس با دوستانی که احیانا و احتمالا در دامان طبیعت در حال سیزده در نمودن هستند ارتباط بگیریم که شد و البته هیچ یک از دوستان در دامان طبیعت نبودند! مثلا همین پدر خودمان بابای نی نی هم در منزل بودند و فرمودند که عین خود ما که مث بز زل زده ایم به تبلیغاتی که از دیار کفر در حال پخش است ایشان هم در حال چنین کار مشابهی هستند و حتی در ادامه ایشان فرمودند که "میخوای بیام ببرمت بیرون تو علفا بابا؟!" که ما پس از دقایقی(minutes) متوجه گردیدیم منظور ایشان از علفا همان علفهای خوراکی هست و از آنجایی که ناهار نخورده اند دلشان هوس علف نموده و ما کلی خوش خوشانمان شد که چنین بابای نی نی پایه ای داریم که حتی حاضر است بیاید برویم علوفه بخوریم دور همی! بعد از این اتفاق میمون آقا جغده معروف به محسن طی اقدامی متهورانه پیشنهاد فرمودند حالا که خانواده ی شما از سر جایشان تحرکی(movement) به سمت در منزل ندارند "عزیزم بیا پیش خودم!" که ما یک فقره بععععله نثار ایشان کردیم و بعد ایشان دوباره اصرار نمودند که "بیا ببرمت سینما،کنار دریا هر جا دوس داشتی"و ما نتیجه گرفتیم خداییش جغد از این مهربونتر تو دنیا هست واقعا؟! خلاصه دیگه تصمیم نمودیم بیایم نت بلکه اینجا فرجی حاصل شود سیزدمان در گردیده شده و سالمان نیکو شود شاید...

با آرزوی سالی خوش برای همه...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ - مهرسا

حال بنمایید!

سلام...

خیلی وقته آپ نکردم چون هی اومدم یه چیزی بگم نفهمیدم چی بگم؟!

١-رضا شیرکانی نکست پرشن استار ٢٠١٠ شد خیلی خوشحال شدم جا داره به طرفداراش تبریک بگم...یه زمانی قرار بود شاگردش بشم که نشد! البته از این نشدن ناراحت نیستم چون استاد خودمم به همین اندازه هنرمند بود...

٢-دیشب چهارشنبه سوری بود تمام مردم ریختن تو خیابون بنابراین من هم راس ساعت ٨ پریدم تو رختخوابم به قصد خواب! تا ١٠ خوابیدم بعد بلند شدم یه قرص خوردم باز خوابیم تا ١١:٣٠ دوباره رفتم بخوابم اینقدر تو کوچه سر و صدا بود که نشد بنابراین رفتم تو بالکن با یه سری صحنه های خیلی باحال مواجه شدم...آتیشی بود و پدر مادر هایی که با شکم های گنده میپریدن و جوانانی که دور آتیش به رقص از نوع بندری مشغول بودن و دخترانی که سوت میزدند و دو طرف کوچه را دیدم که با ماشین جوری بسته بودند که عمرا پلیس بتواند وارد شود و خلاصه حال بود و حال که دیدیم پدر هم به ما اضافه گشت و تا ١٢ صبر نمود و ناگهان روح جمهوری اسلامی در او دمید و زنگ نمود به ١١٠ که آقا صدای آهنگ اینها مزاحم دیگر همسایه ها گشته و خلاصه تا ١٢:٣٠ پلیس نیامد و ما به پدر اصرار که بی خیال و اینها خودشان میروند رد کارشان و پدر فرمود عمرا که اینها چنین شعوری داشته باشند و ما مشغول پختن پدر بودیم که دیدیم تعدادی جوان یک عدد باند ضبط بزرگ مخصوص کنسرت با یک عدد کیبورد و خواننده اوردند آنجا مستقر نمودند و خلاصه چهارشنبه سوری شد عروسی و پدر انگشتش را در هوا برای ما تکان داد که این است شعورشان در ساعت ١٢:٣٠ شب! القصه تا ساعت ١ نیمه شب ٣ بار دیگر پدر با برادران نیروی انتظامی تماس گرفت و نیامدند و ما در دلمان میخندیدیم که دیدیم پدر مهیا شده جهت حضور در پاسگاه محله! از همان بالا که بودیم با این ٢ جفت چشم خواب آلود خودمان دیدیم که پلیس را کشان کشان به محل حادثه راهنمایی نمود و سور همسایگان را در همانجا مختل نمود و همسایگان یک فقره مرگ بر دیکتاتور سر دادند و داستان به خوبی و خوشی به پایان رسید و پدر با دلی آرام و قلبی مطمئن به خواب رفت!

٣-تو دانشگاه یه استاد ادبیات فارسی داریم خیلی آدمه باحال و راحتیه...حدودا سی و پنج شش ساله نشون میده...سر کلاس این آدم معمولا راجع به همه چی بحث میشه الا درس کتاب! از شیراز روزهای یکشنبه میاد تا سه شنبه بوشهره بعد دوباره برمیگرده...حالا همه ی اینل رو داشته باشید...

چند روز پیش یکی از بچه ها منو دید گفت میدونی جاهد سر کلاس چی گفته؟! خب طبعا جوابم منفی بود.گفت دیروز سر یکی از کلاسا تمام کلاس پسر بود و فقط ۴ تا دختر نشسته بودن(این اتفاق هر ١٠٠٠ سال یکبار ممکنه تو دانشگاه ما بیافته!) گفتم خب! گفت یکی از پسرا از استاد پرسیده استاد راسته که میگن افراسیاب ٨٠٠ تا زن داشته؟ جاهد کله ای تکون میده و میگه ٢٠٠٠ و نمیدونم چند تا...پسره میگه ااااااااااااااااااااه! بعد یکی دیگه میپرسه واقعا؟! استاد میگه زمان های قدیم مثل الان نبود که مثل من وقتی میرن شهر دیگه به خودشون سخت بگیرن!(مرتیکه ١ روز و نصفی بوشهره ها!!) در همین حین یکی از دخترها از کلاس خارج میشه بعد دوباره یکی از پسرا میگه آخه اینطور که نمیشه این همه زن از کجا پیدا میکرده؟ جواب میده شهرهای مختلف که مرفته خوشگلاشو دست چین میکرده!! بعد این جمله هم یکی دیگه از دخترا میاد بیرون از کلاس...باز یکی از پسرا میگه استاد پس این ساعتی یه بار ازدواج میکرده؟ چجوری؟! باز استاد جواب حکیمانه میده طرف قانع نمیشه یکی دیگه از دختره میاد بیرون جاهد برمیگرده خیییییییلی راحت میگه: زناش ظرفیت داشتن،خودشم کمرشو داشته!!!! ماااااااااااااااااااااااااااااادر جان! استادمون هستن ایشون! حالا برین دانشگاه درس بخونین...

پ.ن: داستان رو این نفر آخر برام تعریف کرد که خودشم بعد اون جمله ی جذاب دیگه تو کلاس نمونده بوده...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ - مهرسا

فراموش!

آدم بعضی وقتها ممکنه یه چیزایی رو فراموش کنه...اون چیز ممکنه خیلی هم عزیز باشه ولی احتمال فراموشی هست البته این فراموشی میتونه دلایل بسیار متنوعی داشته باشه یکیش اینکه اوباما جایزه ی صلح نوبل ببره که خیلی خزه و آدم تا 14 روز بعد دپرس میشه که آخه چرا آدم به این...باید جایزه ببره؟!

بنده به سهم خودم از این خبط اظهار ندامت و پشیمانی و فحش و ناسزا و ببخشید و دیگه تکرار نمیشه و اینا میکنم... حالا اگه گفتین این،این که گفتم یعنی چه؟!

یا به عبارتی: هااا ای یعنی چه؟!یول

این= 17 مهر تولد 4 سالگی fer2cpoor "عشق من نود" ...واقعا ها...

 

عزیز دلم...وبلاگ گلم...تولدت مبارک!

باشد که 90 ساله شوی...ماچ

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ - مهرسا

پراکنده از اینجا

سلام...

همین اول کاری یکی از مشاهدات جالبم رو خدمتتون عرض کنم دور هم شاد بشیم!

چند روز پیش تو مسیر خارج از شهر یه صحنه ی بسیار بدیع دیدم...صحنه از این قرار بود که گروهی متشکل از ١٠-١٢ خر (!) به صورت بسیار مشعوفی حلقه زده بودن دور یه درخت...و سه نفر خر دیگه داشتن از درخت بالا میرفتن...آن سه خر که قصد بالا رفتن از درخت داشتن دستاشونو تا سم حلقه کرده بودن دور یکی از شاخه ی درخت و روی جفت پاهاشون از ناحیه ی سم ایستاده بودن و شدیدا هم احساس میکردن که همینطوری فشار بدن احتمالا با بالای درخت میرسن! بیچاره ها خر بودن دیگه چندان درکی از قوانین نیوتون و اینا نداشتن! فقط حیف شد چون سرعت ماشین به قدری زیاد بود که نتونستم ازشون عکس بگیرم...حیف!

عرض شود حال ندارم چیزای دیگه ای که این روزها دیدم و شنیدم براتون تعریف کنم فعلا با همین حال کنید + یه کم به نتیجه دربی و برنده دربی که تیم داوری بود و کثافت بودن اوباما از این لحاظ که بی شرف مالیات مردمو خرج کارای خزی مثل المپیک و اینا میکنه فکر کنید بلکه فرجی حاصل شود!

تا بعد...

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ - مهرسا

تعطیلات!

این روزها ورد زبونم اینه:

ای کاش یاس می مرد / همچین روزی نبود!

خیلی هم علاقمندم با صدای مهران مدیری بگم اش(تو مرد هزار چهره ٢- اونجایی که میگه ای خاک بر سر من که اتلتیکو مادرید و بارسلونا رو ول کردم اومدم اینجا...ای خاک بر سر من!)...

کلا این روزها یه قسمتی از مغزم خیلی فعال شده...همون قسمتش که مربوط به نوع خاصی از احساسات و ادراکاته.مثلا همین لحظه حس خود شبیه موریانه بینی دارم. و هی یه چیزی میاد تو ذهنم و نمیاد...اون تیکه ایش که میاد اینه : تو هم بیا مرا بزن/مرا بکش/مرا که موریانه بوده ام به چشم تو ... بقیه اش نمیاد! فکر کنم شعرش مال علی هوشمند باشه...

کلا خیلی داره خوش میگذره!دلقک 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ - مهرسا